لطفا پنبه ها را از گوشهایتان در بیاورید و بیایید این جا!
امروز ، دانه های کوچک برف را به ژولیدگی موهایم دعوت کردم.درست مثل پیرزن ها.حتی به شیشه ی عینکم هم. درست مثل شیشه ی ماشین ها.با شیطنتی بچه گانه روی شیشه های بخار گزفته ی اتوبوس نوشتم:عاطفه برف را دوست دارد...و زیرش یک گل کشیدم. می دانستم که نگاهم نمی کنید. می دانستم که سرتان آن قدر گرم آن اسباب بازی احمقانه است که صدای آهنگی را نمی شنوید که پسرک افغانی با آن سازعجیبش می زند. درست مثل بچه ای که گیم دستی اش سحرش کرده ساعت ها سر از آن بلند نمی کنید.
ازمرد کنار دستی ام که با گیمش بازی می کند می پرسم :عذر می خواهم که مزاحم ناموس بازی تان می شوم. می دانید امروز از صبح چند دانه برف آمد؟
مرد بدون آن که سرش را بلند کند می گوید: برف؟
و قاه قاه می خندد. نمی فهمم به من یا به گیمش.
+
دلم برای خرماهای خیرات می سوزد. برای تخم مرغ ها. و برای ذرت مکزیکی هم.
من دیشب توی خانه مان پرواز کردم. باور نمی کنید؟این هم مدرکش. این منم که دارم این طوری پرواز می کنم. باور کنید.
حس می کردم مرگ میان انبوه موهایم لانه کرده است. موها را که شانه می کردم بوی گندش را حس می کردم.فکر می کردم مرگ توی جیب هایم است. دستم را توی جیب می کردم و سردی اش را حس می کردم. مرگ امشب نه لای موهای من است نه توی جیبم. مرگ امشب توی بیمارستان است. کنار تخت شماره ی نمی دانم چندم. بخش سوختگی. در کنارت آرام گرفته است.
قول می دهم همه ی کتاب های تلنبار شده در کتابخانه را در چند ثانیه بخوانم. قول می دهم اتاق به هم ریخته ام را در عرض یک پلک زدن تمیز کنم طوری که مادرم لبخند بزند. قول می دهم اگر بخواهید با یک آهنگ غمگین عاشقانه از شب تا صبح برقصم. قول می دهم هر وقت خواستم کتاب بخوانم عینکم را بزنم.قول می دهم همه ی تمرین های کتاب حسابان را خودم حل کنم. قول می دهم زود برگردم خانه. می توانم هزار تا کار عجیب و غریب کنم به شرط آنکه... به شرط آنکه کاری کنید که فقط یک ثانیه، فقط یک ثانیه بخندم. بدون هیچ غمی!
1)
صدای آکاردئون دزدگیرها
به مرد کور
ایمان می دهد که
هابیل ها هنوز کشته می شوند.
2)
میان این همه پرده و نرده
این همه بوس و اتوبوس
پیاز و نیاز
میان این همه شکلات
خاکستر سیگار من
تن خورشید را می سوزاند.
چقدر دوست دارم وقتی که باران یا برف می آید به مردم از بالا نگاه کنم. مثلا از بالای یک پل هوایی. آن وقت تنها چیزی که دیده می شود دایره های رنگارنگ هستند که از کنار هم عبور می کنند. آرام و مهربان. آن وقت دیگر صدای فحش و لعنت های مردم به برف و باران را نمی شنوم. دوست دارم با خیال راحت آن بالا بمانم و به ماشین هایی نگاه کنم که می دانم دل پری از این برف دارند.دوست دارم توی یک روز برفی همه ی فال های دخترک دماغ قرمز سر چهار راه را بخرم و همه اش را باز کنم به امید یوسف گمگشته... دوست دارم روی برف های تمیز و دوست داشتنی قدم بزنم. دوست ندارم برف بازی کنم. از هجوم ناگهانی یک گلوله ی برف به سمت صورتم متنفرم. فقط دوستدارم آتش روشن کنم، آن هم زیر برف.آتش روشن کنم، کنارش بنشینم و چای بخورم. آخ! زمستان دوست داشتنی من.
همان طور که آلبوم را توی دستم گرفته بودم چشمکی زدم و گفتم چقدر عوض شده قیافه ات! خندید و سرش را انداخت پایین. خنده اش این بار مثل همیشه نبود. آن شیطنت همیشگی را نداشت. من هم خندیدم و به مادرش نگاه کردم. او هم خندید.
توی عکس ها درست مثل عروسک شده بود.گفت: همه می گفتند خیلی خوشگل شدی.من دوباره به عکس ها نگاه کردم.توی عکس داشت می خندید.خنده اش، زیر آرایش غلیظ و احمقانه گم شده بود.
گفتم :خوشگل؟
مادرش گفت : خیلی به هم میان نه؟به مادرش نگاه کردم. می خندید.مادرش را خوب می شناسم.زن عجیبی است. به محض این که ببینی اش حس می کنی چه غم بزرگی دارد. هیچ وقت از ته دل
نمی خندد.این بار هم از ته دل نبود. از بغضش فهمیدم. سرم را انداختم پایین.
مادرش گفت: پسر خوبیه.اهل کاره.و اشک ها جاری شد.من چیزی نگفتم.مادرش نمی دانست.مادرش نمی دانست که من می دانم که هیچ هم پسر ...مادرش نمی دانست که من زخم های روی تن دخترش را دیده ام.
آلبوم را بستم.به آدمک بیرون آمده از عکس ها نگاه کردم.مادرش بلند شد تا برایمان چای بیاورد. چای که بهانه بود. رفت اشک هایش را پاک کند.گفتم: باز هم...؟
سرش را پایین آورد. یعنی آره.
بوی گند سیگارت همه جا را پر کرده. پشت سرت در را باز بگذار.نمی خواهم این بو این جا بماند. خودت هم همین طور.
برنامه ام ثابت است. هر کاری که داشته باشم فرقی نمی کند. شب ها، از ساعت یک ربع به هشت تا هشت و نیم جلوی تلویزیون نشسته ام.(بعضی شب ها هم میخکوب شده ام).
باغ مظفر را تنها و تنها به یک دلیل دوست دادم. اینکه شخصیت های دوست داشتنی ای دارد.اگر می گویم شخصیت های دوست داشتنی البته نسبت به شبهای برره می گویم.شخصیتهای شبهای برره دوست داشتنی نبودند. اصلا راحت بگویم. آدم های کثیف و اعصاب خرد کنی بودند. همه شان مثل هم. دروغ گو و منفعت طلب.

در باغ مظفر اما هر کدام از شخصیت ها مثل خودمان هستند.هم خوب و هم بد.در کنار همه ی بدجنسی هایشان دوست داشتنی اند. چون یکدیگر را دوست دارند.در کنار همه ی جدیت ها گاهی خیلی هم راحت و شوخ اند.و در کنار همه ی مهربانی ها، گاهی خیلی عصبی.
کامران مظفر زرگنده را دوست داریم چون مهربان و منطقی است.خونسرد و آرام و مظلوم.این مظلومیت و آرامی در کنار نازی آن قدر جلوه می کند که گاهی دلمان می خواهد گریه کنیم برایش.
نازی را دوست داریم چون شیطنت های بانمکی دارد. چون قانون شکن و راحت است.هرگز و در مقابل هیچ کس کم نمی آورد.چون پلک چشم هایش می پرد وقتی منظوری از حرف هایش دارد.
مظفر خان زرگنده را دوست داریم چون مهران مدیری را دوست داریم! قیافه اش را تصور کنید وقتی نازی دارد ازش تعریف می کند.دیوانه کننده است.
دوست داشتن گل مراد هم که دیگر دلیل نمی خواهد.فقط کافی است به قیافه ی احمقانه اش نگاه کنیم!
فروغ را دوست داریم چون می دانیم ساده است. چون هیچ چیزی در دلش نیست. چون نه تنها بدش نمی اید از متلک های نازی بلکه خیلی هم دوستشان دارد.
وجود حیف نان، منصور خان و پدر و مادر نازی هم آن قدر سیر داستان را کامل می کند که اصلا نمی توان نادیده شان گرفت.
دست مریزاد آقای مدیری! خوب ما را شناختید.
